

شاید با یک نگاه متولد شود
اما آنگاه که متولد شد,
در تخیلات فرو مرو
آنچه فکر میکنی عمل کن
با خود بگو میتوانم
چون تنها نیستی
نیروی عظیم عشق
تو را یاری میکند
و وجود تو را استوار میسازد
آنگاه تو مشکلات را نخواهی دید
هدف را خواهی دید
برای تسخیر هدف مبارزه کن
از هیچ چیز نهراس
مادام که عشق با توست,
زندگی را زیبا میبینی
پس عاشق بمان
و عاشق بمیر
و این را بدان
آنانکه عاشق نیستند
مرده اند

پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر
در هر نفسی که میتپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر

در آغوشم بگیر میان این تگرگ غصه ها . . .
من خسته ام . . .
دلم برای چشمانت تنگ میشود . . .
كه بیایی با كوله باری از ترانه . . .
كه صر پاره كنی لحظه های درد آلودم را . . .
بیا كه فرصتی نمانده . . .
من برای داشتن لحظه ای از تو تمام داشته ام داده ام . . .
بیا كه فرصتی نمانده . . .


تمام واژه های زندگی ام با تو ساخته می شود،
تمام جملات درونم از تو سرچشمه می گیرد،
سخن دل و دیده ام تویی،
گاهی وقتها دلم می خواهد شیرین ترین شعر جهان را بسرایم و تقدیمت كنم،
دوست دارم زیباترین داستان عالم را بنویسم و به حضورت آورم،
دوست دارم فریاد بزنم،
تجلی پندارم، نوای زمزمه هایم و آوای ناگفته هایم تو هستی،
دوستت دارم،
و می دانم كه دوستم داری.

در میان ابراها و یاس ها
من همیشه مانده ام میان این دلم
در میان عقل و دیده ها و رازها
اینک ای توان ناتوان من
دست خود به شانه ام دراز کن
کن نوازشی نگاه سرد من
با دلم ترانه ای تو ساز کن
در تمام روزهای سرد من
آتشی که رنگ آن نگاه توست ...
بر سکوت آبی ام جوانه کرده ست
این سکوت من که مامن جفای توست !

هر لحظه کندتر می شود
نبض ساعت
گویی ثانیه شمار ایستاده می دود
دیگر مات شده اند
ثانیه ها
در شفافیت ایست زمان
و حالا دیگر
تک تک سلول های دالان
ساعتشان را نگاه می کنند
که چگونه بی حرکت
می رقصد زمان
و همچنان ایستاده می دود
ثانیه شمار

آرزو دارم جایی روم که دیگر بر نگردم
روز و شب رهسپار گشتند و افزودند دائم
شامها داغی به داغم روزها دردی به دردم

